بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

سفر در معنا

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

در آغوش سفر

نویسنده: زهرا بهرامی

زمان مطالعه:5 دقیقه

در آغوش سفر

در آغوش سفر

راه‌آهن مشهد (مرداد ۱۳۹۵)

سنگینی ساک‌ها، سرعت قدم‌هایم را که از تپش قلبم پیشی گرفته بود، کند می‌کرد. نمی‌دانم چگونه آن دو کیف را که همیشه به سختی و با کمک جابه‌جا می‌کردم، حالا بی‌اختیار به این سو و آن سو می‌کشیدم و عاجزانه در میان جمعیت، نگاه یا نشانه‌ای آشنا را جست‌وجو می‌کردم. قطار مشهد ـ تهران پنج دقیقه تا رفتن و جا گذاشتنم فاصله داشت و خون از چهره‌ام رفته بود و سفیدی مرگ‌باری بر آن نشسته بود.

 

راه‌آهن مشهد (مرداد ۱۴۰۴)

از قطار بیرون می‌آیم و با حیرت به اطراف می‌نگرم؛ رسیده‌ام. بی‌آنکه هیچ یک از آن احتمالات و سناریوهای ترسناک تحقق یابد. تنها اتفاق، تأخیر چندساعته‌ای بود که مقصد را در آن ساعات آخر، دور از دسترس جلوه می‌داد. جریان گرما را بر صورت و دست‌هایم حس می‌کنم و با شوق به سوی خروجی قدم برمی‌دارم تا خود را به آغوش مشهد بسپارم.

 

مهمانسرا، دوستان و آغاز

با تردید وارد مهمانسرا می‌شوم. خنکای نسیم شب، بوی چای و صدای خنده‌های دوردست در فضا جریان دارد. فکر دوستان تازه و گفت‌وگوهای جدید، هم دل‌نشین است و هم نگران‌کننده. سال‌ها از دوستی و ارتباط‌های تازه گریخته بودم؛ حالا که دیوارها فرو ریخته‌اند، انگار یادم رفته چگونه باید به جمعی بپیوندم. نکند مرا نپذیرند؟ نکند حرف مشترکی برای گفتن نداشته باشیم؟ نکند دوباره به حاشیه رانده شوم؟ این «نکندها» مثل سایه‌های سیاه در پس‌زمینه ظاهر می‌شوند و بار دیگر جدا افتادگی‌ام را به رخ می‌کشند.

 

اما وقتی پا به اتاق می‌گذارم، حقیقتی تازه می‌یابم: آدم‌ها مهربان‌تر از آنچه پنداشته بودم‌اند و من، شاید بی‌رحم‌تر از آنچه تصور می‌کردم ـ خصوصاً در قبال خودم. در نهایت رسیده‌ام و این همه چیزی بود که در آن لحظه اهمیت داشت.

 

آغازی دیگر در شهر

به مقصد رسیده بودم، اما هر رسیدنی، آغازی دیگر می‌طلبد و این آغاز جدید از قلب شهر جریان گرفت. گمان می‌کردم شهر با همان چهره‌ی آشنای قدیمی به استقبالم بیاید؛ با خنده‌ای صمیمی و آغوشی باز که بتواند اندکی از زخم‌های جانم را تسکین دهد. اما محاسبات من غلط از آب درآمد. میزبان اول نه آن جوان مهربان، بلکه پیرزنی چندصدساله با خطوطی عمیق بر چهره و پیکرش بود. به رسم ادب، مصلحت و البته ناگریزی با او هم‌قدم شدم و عجیب بود که سنگینی پاهای او گویی به من هم سرایت کرده بود.

 

حرم، در سایه‌ی میزبانی او، چهره عوض کرد و به کتابی تاریخی و روایت‌گونه بدل گشت؛ از جنس کتاب‌هایی که در سالیان دور، در همان مکان، توسط ورّاقان صحافی و نگاشته می‌شد. صحن حرم دیگر آن مأمن امن و پناهنده نبود و شاید به همین علت، گذر از آن سریع به وقوع پیوست و مرا به ریشه‌ها، روایت‌ها و تصاویر قدیمی در کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف رساند. شاید اگر دل و چشمم هنوز در پی جوانی و شیدایی نبود، می‌توانستم گوش بسپارم به نجواهای پیرزن و صدای تاریخ شهر. اما دیدار آقای الف مرا به بازی کودکانه کشاند و چشم‌هایم را به شکاری طولانی و احساسم را به قلقلکی گرم رهسپار کرد. آن سرگرمی هرچند کودکانه، لحظات دل‌چسب و مفرحی را رقم زد که همچنان هم پذیرش و سرکوب‌نکردن وجود آن حس، در زنی که هستم دشوار است. دشوارتر، آن‌گاه که تیغ زهرآگین انتقاد را خود بر پیکرم فرود می‌آورم و بودنم را به محاکمه می‌کشم؛ انگار هنوز فاصله‌ی زیادی تا پیمودن دارم تا شاید به دیگران برسم. حالاکه به آن فکر می‌کنم، شاید ریشه‌ی این ناهم‌‌ترازی با چهره‌ی باستانی شهر، بیش از هر چیز، در اختلاف سنی و سلیقه و نبود زبان مشترک نهفته بود. چه‌بسا روزی برسد که مشتاق هم‌صحبتی با او شوم و راه خانه‌اش را در پیش بگیرم؛ آن‌گاه شاید بتوانم این فصل از زندگی‌ام را به گونه‌ای دیگر به پایان برسانم.

 

دیدار با پیرزن سرانجام پایان گرفت، اما سنگینی‌اش ردّی در جانم باقی گذاشته بود. با این همه، به سوی چهره‌ی دوم شتافتم تا او را ملاقات کنم. و مشهد، در برابر چشمانم، با سیمای مردی افغان به من خوشامد گفت. دست دراز نکرد، گپ نزد. تنها سینی را پیش گرفت و استکان‌های چرکین چای داغ در برابرم نمایان شد. چه کسی می‌دانست آن چای بی‌رنگ در خانه‌ای غریب، مرهمی بر ردّ پیرزن باشد؟ چای به اتمام رسید و من، در سکوت، از کنارش گذشتم؛ گویی سهمم از او تنها همان جرعه چای بود. با این حال، داغی جرعه‌ی آخر هنوز گلویم را می‌سوزاند، گویی چیزی از آن خانه در وجودم ته‌نشین شده بود. وقت خاموشی برق فرا رسیده بود، دست‌هایم را در جیب گذاشتم و در کوچه‌ی باریک و بی‌نام، قدم‌هایم را از سر گرفتم تا پیش از ملاقات بعدی، خانه‌ی ذهن را سامانی دهم.

 

در همین فاصله، مشهد لباس‌های تازه بر تن می‌کند و از هر طرف بر سر راهم سبز می‌شود: یک بار در قامت شعر و ادب، بار دیگر در لباس علم و طبیعت، و بار بعدی در بوی تند محله‌ی عرب‌ها که همچون پروازی سریع‌السیر، مرا به جنوب می‌برد و تصویر زندگی، خانه‌ها، اهالی و فلافل‌های آن را در برابر چشمم می‌نشاند.

 

 

آنچه مرا به وجد می‌آورد، شنیدن صدای خنده‌ام است که تا آسمان بالا می‌رود و در هیاهوی شلوغی اطرافم، قلب آسمان را می‌شکافد. شلوغی و مهمانی در دل شب به پایان می‌رسد و من، خسته و خواب‌آلود، به سمت مهمانسرا بازمی‌گردم که در ورودی او را می‌بینم. مشهد آشنای من، همان که به شوق دیدار و دعوت او به پرواز درآمدم. آن‌قدر دلتنگ در آغوش کشیدنش هستم که گلایه را به کناری رها می‌کنم و با اشک‌های سرازیر شده، در وجودش حل می‌شوم. در آغوش او، نه به‌عنوان مسافری گذرا، بلکه به‌عنوان بخشی از این خاک و روایتش، آرام می‌گیرم. تمام خستگی‌ها، تردیدها و سایه‌های گذشته محو می‌شوند و تنها حضور در همین حال و مکان باقی می‌ماند. گویی نهالی درونم کاشته شده است که ریشه‌اش در این تجربه و خاک، هنوز زنده و جاری است.

 

این سفر، با تمام چهره‌ها، صداها و کوچه‌ها، پایانش، آغاز دیگری را نوید می‌دهد؛ سفری که حالا در وجود من، زندگی می‌کند و به حرکت ادامه می‌دهد.

زهرا بهرامی
زهرا بهرامی

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.